خدا…عشق…قاصدك
نویسنده avaa زیرموضوع نوشته های متفرقه, دین و عقیده, تفریح و سرگرمی تاریخ ۱۳۸۵/۲۹/۱۱

مرا قاصدک نماد عشق می نامند ولی در این سالها در گوشه ی اتاق مخلوقی که او را انسان می خوانند شرم می آمدم که خود را پیام آور عشق معرفی کنم. او را می دیدم با چشمانی که در اشک غرق شده بودند سرش را بسوی آسمان بلند می کردچشمش درون آن دریای مواج دست و پا می زد و هنگامی که از روی تواضع سرش را به پا یین می انداخت چشمان پاک و براقش نجات میافتند. مانند او را جایی دیگر دیده بودم…همواره نامی را بر زبان می راند - خدا - آری همین نام .. نمی دانم چیست! شاید ناجی چشمش از آن سیلاب بود شاید یک دوست قدیمی و یا شاید… یادم آمد مانند او را کجا دیدم … خورشید سوزان بود .. زمینی خشک و ترک خورده .. تنها عقیقی در میان دامن مخمل آسمان می غلتید. آری! من عشق را آنجا ادراك كردم . عشق را از فریاد های “الله اکبر” بر لبهای تشنه .. عشق را بر سر نیزه ها ..عشق را در چشمان پاک و امیدوار..عشق را هنگامی که سماع خاک و باد را می دیدم تجربه کردم. نمی دانم به چه می اندیشیدند که اینگونه خود را به دست بلا می سپردند. در بین آنها کسی بود که چهره اش را خوب نمی دیدم نورش به چشمانم اجازه ی دیدن نمی داد فقط هنگامی که او نیز خود را به دست بلا سپرد صدای طفلی را شنیدم که او هم همان دوست قدیمی را صدا می زد…هرگز خورشید آنجا را آنگونه سرد ندیده بودم …رود خروشانی که با سرکشی هایش خودنمایی می کرد را آنگونه ساکت و بی روح ندیده بودم … در آن سکوت دلگیر تنها نوایی از آن طفل می شنیدم فکر کنم چشمانش در حال غرق شدن بودند که همواره آن ناجی را می خواند … هم اتاقی من نیز مدام او را صدا می زد حتی وقتی چشمانش در گیر آن سیلاب نبود نمی دانستم او کیست اما مشتاق عرفانش بودم . او که بود که هم با به زبان آوردن نامش چشمها دوباره در آن سیلاب دست و پا می زد و هم با نام او نجات می یافت ! هم دوست قدیمی بود. هم همزبان آن طفل .حتی آن نور نیز او را صدا می زد ! شبی به رویای هم اتاقی ام رفتم ..از او درباره ی خدا و کسانی که در آن صحرا دیدم که خود را به بلا می سپرند سوال نمودم..گفت:”خدا آنقدر بزرگ و مهربان است آنقدر صبور و بخشنده است آنقدر صادق و امین است که نا خود آگاه صدایش می کنم..چون عاشقم بود مرا خلق کرد … من جراتش را ندارم که خود را عاشق او بنامم اما کسانی بودند که این شجاعت را دارا باشند …کسی که برای اثبات شجاعتش خود را زینت صلیب نمود…کسی که برای اثبات شجاعتش حاضر شد مولایش را شهید نماید …کسی که با دستان خود بدنش را شمع آجین کرد … کسی که آهن مذاب را با آغوش باز پذ یرا بود…و کسی که با فدا کردن ذره ذره ی بدنش به دشمنان فهماند خدا کسی است که من هرگز او را به جرعه ایی آب نخواهم بخشید… اینان از جمله کسانی بودند که یزدان آنها را شهید نامید.. شهید یعنی کسی که ادعایش را به ثبوت رسانده…شهید یعنی کسی که در طی مدت حیات در کمال دوام و ثبات به حقانیت پروردگار . مظهر امر و صداقت شارع دین شهادت دهد بی آنکه در مجموعه ی اقوال و احوال و افعال او که حاکی از چنین شهادتی است انقطاعی رخ نماید یا انفصالی چهره گشاید یا تزلزلی پدید آید. حضرت حق او را به لقای خود فائز می نماید و او را از جمله دوستانش به شمار می آورد … و این منتها آرزوی هر انسان است…” … فهمیدم او خود عشق بود… زمستان۸۴ (۱۰ محرم۱۴۲۷)


نظرات ارسالی:
مهمان در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۸۶ و در ساعت ۱۲:۱۰ ق.ظ نوشته شده است.

نوشته شده توسط کاربر شكيبا در ۱۳۸۶-۰۲-۲۹ ۱۵:۴۳:۵۰
——————————————————————————–
آواي عزيز، بسيار زيبا بود. عشق را مي‌شد در لابلاي سطورش ديد.
نظرمن درباره یمقاله ات
نوشته شده توسط کاربر یاسمن در ۱۳۸۶-۰۳-۰۵ ۰۹:۳۰:۱۹
——————————————————————————–
اوای عزیز تو قلم بسیار زیبا و دل نشینی دار ی سعی کن به نشتن ادامه دهی من دوست دارم مقالات دیگر تورا بخوانم.


ارسال نظر
نام: 
ایمیل: 
سایت / وبلاگ: 
نظر: 
بستن
به E-mail بفرست