شكوه گون …………………. اينجا به دامن كوهسار شكوه گون را به تماشا نشسته ام روئيده بر بلنداي سرفراز كوه ريشه به ژرفا دوانده است چون عاشقي كه بلنداي عشق را با شوق فتح كرده است بر آستان دوست سر به زمين برنهاده است خاضع برابر پروردگار خويش سردر مقابل …
ادامه…
اين نوشته را برای دوستان خود بفرستيد
در زمانی بعد ازاین سالها سالها دورتر عاشقانی را که می خوانند درپهنه گیتی سرود فتح می بینم خسته اما زنده و خوشحال خسته از جنگی گران با جهل خسته از پیکار با خفتگان بستر اوهام مست پیروزی میفشارند خیزران محکم ایمان بمشت کوله بار نوشداروشان به پشت بسته بازوها …
ادامه…
اين نوشته را برای دوستان خود بفرستيد
مرا قاصدک نماد عشق می نامند ولی در این سالها در گوشه ی اتاق مخلوقی که او را انسان می خوانند شرم می آمدم که خود را پیام آور عشق معرفی کنم. او را می دیدم با چشمانی که در اشک غرق شده بودند سرش را بسوی آسمان بلند می کردچشمش درون آن دریای مواج دست و پا می زد و…
ادامه…
اين نوشته را برای دوستان خود بفرستيد
خوابها را باید شکست ………………………. حال دیگر بپا باید خاست رخت رفتن بست باید سوی فرداها روان باید شد نیست هنگام درنگ رفت باید دشمنی ها را فرو باید شست خوابها را باید شکست دوستی را درکنار گوشها نجوا نمود بر سر هر کوی فریاد باید زد دردمندان را …
ادامه…
اين نوشته را برای دوستان خود بفرستيد
شب زيبايي بود شبي مهتابي…آسماني صاف در كنار دريايي زنده و آرام. بر روي شن هاي نرم قدم مي زد…به خود مي انديشيد به جواني سرشار از نيرو جواني لبريز از شوق جواني با انديشه هاي نوين جواني كه بايد آينده را مي ساخت جواني كه احساس داشت -عشق به پر كشيدن- جواني…
ادامه…
اين نوشته را برای دوستان خود بفرستيد